کودکی

آن وقت ها تا دلم می گرفت و دلگیر بودم از خدا میخواستم مرا ببخشد 

مرا دوست داشته باشد...

حالا اما دنبال دلیل میگردم انگار

دلم که می گیرد از همه دلگیر میشوم ، بیشتر از خودم

آن وقت ها معنی کلمات مبهم را از مادرم میپرسیدم 

چیزهایی که نمیدانستم ، حرفهایی که نمی فهمیدم ، مزه هایی که نمیشناختم ، گیاهانی که می دیدم ، رنگها ، قاره ها ، سیاره ها ، داستانهای باور نکردنی اما واقعیت زندگی

به توضیح کوچک مادرانه ای قانع میشدم و میفهمیدم و سعی میکردم درکشان کنم 

حالا اما برای هر چیز کوچک و ساده ای دنبال دلیل میگردم ...!

مادر بگو چرا درختهای شمال و جنوب شبیه هم نیستند 

به من بگو چرا رنگ پوست ما شبیه آسمان نمیتواند باشد

چرا شب اینجا سیاه است ولی از آن بالا که عکس میگیرند نیمه ای از زمین باز هم آبی است

میگویی اثر انگشت ادمها شبیه نیست ولی چرا خود آدمها هم شبیه هم نیستند ...!

چرا من شبیه برادرم شبیه خواهرم شبیه آن کسی که تو عاشقش بودی نیستم ...

آن وقت ها دلیل بودنم ساده تر بود انگار

شبیه قصه های من در آوردی مادر بزرگم بودم ،

او داستان را طوری تعریف میکرد که من دوست داشته باشم

که زیاد سوال نپرسم و آرام و بی دلیل بخوابم ...

نویسنده : پریسا میرنظامی

ppdj_14.jpg

عکس: وقتی که کوچک بودم در کنار عزیزانم چه بی دلیل بود لبخندم

حالا هر کدام یک گوشه از این دنیا هستیم 

/ 1 نظر / 21 بازدید
سامان

[گل][گل]سلام وبلاگ بسیار زیبا و عالی دارید.????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????????