باران زده

انگار یکی هست که هرروز کلمه هایش کمتر از دیروز می شود
فقط انگار یکی هست که راه گلویش آجر به آجر دارد سد می شود
و هی مدام توی هوای باز توی هوای دم سحر به این خنکی نفس کم می آورد
یکی که انگار پنجره ی هوا و نفسش، خورشید دلش مدت هاست که غروب کرده
...
یکی هست که مجسه وار کتاب می خواند و مات می ماند از این همه کلمه های دیگران
یکی هست که انگار نیست
که انگار یک روزی بوده اما حالا؟
...
اینجا سرد است
صدای تو نیست
اما انگار یک صدای قلب دیگر هم می آید
کسی هست که اینجا نفس می کشد
و من بانفس هایش آشنام

گاهی در نبودن هایت...  گاهی میان بی تعلقی ها
گاهی در واژه... درهمین نقطه ها...گاهی در نمی دانم ها... در گشتن ها... گاهی آنقدر پیداست که گم می شود... گاهی هم نیست... هیچ جا نیست... نه در اتاق ، نه درخانه نه در خیابان...چون من نیستم...

سیده پریسا میرنظامی

/ 1 نظر / 19 بازدید